...
𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:²³
وقتی برگشتیم خونه، هوا دیگه داشت تاریک میشد. کلید رو انداختم و در رو باز کردم. همین که پام رو گذاشتم توی پذیرایی، حس کردم یه کوه خستگی روی شونههامه، ولی از اون خستگیهای خوب بود. از اونهایی که وقتی کلی کار مفید کردی میاد سراغت.تهیونگ بعد از من اومد تو و در رو بست. سوئیچ رو گذاشت روی اوپن آشپزخونه و کاپشنش رو درآورد.
تهیونگ: خستهای؟
ا/ت: آره… یه کم. ولی حس خوبی دارم.
تهیونگ: میخوای شام از بیرون بگیریم؟ حوصله داری؟
ا/ت: نه، اصلاً اشتها ندارم. فقط دلم میخواد یه کم بشینم.
رفتم روی مبل دراز کشیدم و سرم رو گذاشتم روی دستهش. تهیونگ اومد جلو، اول یه کم نگام کرد و بعد خیلی راحت اومد پایین مبل، روی زمین نشست و پشتش رو تکیه داد به مبل، درست بغل جایی که من دراز کشیده بودم.دستش رو آورد بالا و خیلی آروم انگشتهاش رو کشید روی موهام. این کارش همیشه بهم آرامش میداد.
ا/ت: تهیونگ؟
تهیونگ: هوم؟
ا/ت: اون روز بارونی که توی کافه یادت اومد…
دستش یه لحظه بین موهام ایستاد، بعد دوباره ادامه داد.
تهیونگ: خب؟
ا/ت: ما بعدش از کافه رفتیم بیرون، نه؟
تهیونگ: آره. بارون خیلی تند شده بود.
چشمهام رو بستم. داشتم سعی میکردم اون حس خیسی بارون و سرمای هوا رو دوباره توی تنم پیدا کنم. و پیداش کردم.
ا/ت: ما چتر نداشتیم.
تهیونگ سرش رو چرخوند و از اون پایین نگام کرد.
تهیونگ: یادته؟
ا/ت: آره… جفتمون داشتیم میدویدیم. من کاپشن تو رو روی سرم کشیده بودم. تو هم فقط میدویدی و میخندیدی.
تهیونگ لبخند زد.
تهیونگ: آره. من کلاه هودیم رو انداخته بودم سرم ولی فایده نداشت. کل موهام چسبیده بود به پیشونیم.
ا/ت: بعد ایستادیم زیر سقف یه مغازه که بسته بود.
تهیونگ: درسته. دیگه چی؟
قلبم شروع کرد به تند زدن. کلمهها انگار داشتند از ته یه چاه تاریک میاومدند بالا، ولی این بار خیلی سریعتر و راحتتر از قبل.
ا/ت: من… من خیلی عصبی بودم.
تهیونگ یه خنده کوتاه کرد.
تهیونگ: بودی. خیلی هم بودی. هی غر میزدی که موهات خراب شده و کفشات خیس شده.
ا/ت: ولی فقط واسه اون نبود.
تهیونگ جدیتر شد. دستش رو از روی موهام برداشت و چرخید سمت من، جوری که کامل بتونه صورتم رو ببینه.
تهیونگ: واسه چی بود پس؟
صدام یه کم لرزید.
ا/ت: من از دست تو عصبی بودم. چون حس میکردم تو اصلاً حواست به من نیست. فکر میکردم من فقط یه دوست معمولیام برات که هر وقت بیکاری باهاش میای بیرون.
تهیونگ با تعجب نگام کرد. معلوم بود انتظار نداشت این بخش رو با این همه جزئیات یادم بیاد.
ادامه کامنت
𝙿𝚊𝚛𝚝:²³
وقتی برگشتیم خونه، هوا دیگه داشت تاریک میشد. کلید رو انداختم و در رو باز کردم. همین که پام رو گذاشتم توی پذیرایی، حس کردم یه کوه خستگی روی شونههامه، ولی از اون خستگیهای خوب بود. از اونهایی که وقتی کلی کار مفید کردی میاد سراغت.تهیونگ بعد از من اومد تو و در رو بست. سوئیچ رو گذاشت روی اوپن آشپزخونه و کاپشنش رو درآورد.
تهیونگ: خستهای؟
ا/ت: آره… یه کم. ولی حس خوبی دارم.
تهیونگ: میخوای شام از بیرون بگیریم؟ حوصله داری؟
ا/ت: نه، اصلاً اشتها ندارم. فقط دلم میخواد یه کم بشینم.
رفتم روی مبل دراز کشیدم و سرم رو گذاشتم روی دستهش. تهیونگ اومد جلو، اول یه کم نگام کرد و بعد خیلی راحت اومد پایین مبل، روی زمین نشست و پشتش رو تکیه داد به مبل، درست بغل جایی که من دراز کشیده بودم.دستش رو آورد بالا و خیلی آروم انگشتهاش رو کشید روی موهام. این کارش همیشه بهم آرامش میداد.
ا/ت: تهیونگ؟
تهیونگ: هوم؟
ا/ت: اون روز بارونی که توی کافه یادت اومد…
دستش یه لحظه بین موهام ایستاد، بعد دوباره ادامه داد.
تهیونگ: خب؟
ا/ت: ما بعدش از کافه رفتیم بیرون، نه؟
تهیونگ: آره. بارون خیلی تند شده بود.
چشمهام رو بستم. داشتم سعی میکردم اون حس خیسی بارون و سرمای هوا رو دوباره توی تنم پیدا کنم. و پیداش کردم.
ا/ت: ما چتر نداشتیم.
تهیونگ سرش رو چرخوند و از اون پایین نگام کرد.
تهیونگ: یادته؟
ا/ت: آره… جفتمون داشتیم میدویدیم. من کاپشن تو رو روی سرم کشیده بودم. تو هم فقط میدویدی و میخندیدی.
تهیونگ لبخند زد.
تهیونگ: آره. من کلاه هودیم رو انداخته بودم سرم ولی فایده نداشت. کل موهام چسبیده بود به پیشونیم.
ا/ت: بعد ایستادیم زیر سقف یه مغازه که بسته بود.
تهیونگ: درسته. دیگه چی؟
قلبم شروع کرد به تند زدن. کلمهها انگار داشتند از ته یه چاه تاریک میاومدند بالا، ولی این بار خیلی سریعتر و راحتتر از قبل.
ا/ت: من… من خیلی عصبی بودم.
تهیونگ یه خنده کوتاه کرد.
تهیونگ: بودی. خیلی هم بودی. هی غر میزدی که موهات خراب شده و کفشات خیس شده.
ا/ت: ولی فقط واسه اون نبود.
تهیونگ جدیتر شد. دستش رو از روی موهام برداشت و چرخید سمت من، جوری که کامل بتونه صورتم رو ببینه.
تهیونگ: واسه چی بود پس؟
صدام یه کم لرزید.
ا/ت: من از دست تو عصبی بودم. چون حس میکردم تو اصلاً حواست به من نیست. فکر میکردم من فقط یه دوست معمولیام برات که هر وقت بیکاری باهاش میای بیرون.
تهیونگ با تعجب نگام کرد. معلوم بود انتظار نداشت این بخش رو با این همه جزئیات یادم بیاد.
ادامه کامنت
- ۱۳۶
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط